جنگ اشترنیان،خلاصه ای خوانین نهاوند،ملایر ،همدان ،بروجرد و...( محمد شریف خان سلگی -سالار)
جنگ اشترینان سابقه از شرح حال خوانین نهاوند و سایر شهر های اطراف
جناب سوری عزیز ضمن تشکر از تذکر جنابعالی، این مردم قدرنشناس و حسود در زمان حیات پدرم هم او را به عناوین مختلف تکذیب می کردند و به مصداق «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان» نه تنها به اندازه ی سر سوزنی تشویق نبود همواره به انحاء مختلف در کارش مانع تراشی نیز می کردند . من وقتی دیوان اشعار پدرم را جهت چاپ آماده می کردم باور کن در جای جای آن نمی توانستم از ریزش اشکم جلوگیری کنم که چقدر از دوست، همشهری، فامیل و خلاصه خویش و بیگانه نالیده است. و برای خودم و همشهریانم متأسفم که چرا در زمان حیاتش او را درک نکردیم و یاری ندادیم . درطول این چند ساله که احساس تکلیف کردم که حاصل زحمات پدرم را به دست دوستداران فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم برسانم و بالاجبار مجبور به غور و تحقیق در فرهنگ و ادبیات و تاریخ لرستان شدم و به کتابهای مختلف مراجعه می کردم در مقایسه ی نوشته های پدرم با نوشته های دیگران هر بار بیشتر و بیشتر به عظمت کار او، قلم سحارش، عمق معلومات و تسلطش بر زبان و ادبیات و تاریخ نه تنها لرستان بلکه کشور پهناور ایران، صداقت و امانتداری و قدرشناسی او ایمان آوردم. اکنون من هم که هیچ ادعایی در این موارد ندارم چه سود مادی می تواند شامل حال من شود . گلزار ادب را که در سال 1377 چاپ کردم هنوز که هنوز است بسیاری از کتابفروسی های همین خرم آباد تا چه برسد به سایر شهرها پول کتابهایی را که فروخته اند به من نداده اند در همین کوهدشت خودمان صدها جلد کتاب گلزار من به فروش رفت بدون اینکه یک ریال آن برگشت داده شود . کتاب ملاپریشان همین طور و.... این مطالب را جهت تنویر افکار جنابعالی و دوستانتان عرض کردم . ضمناً من که نمی توانم همه ی تاریخ را بروی اینترنت بگذارم هزار ماشاءاله دزدی ادبی که در این مملکت کم نیست . چند وقت پیش نام میر نوروز را در اینتر نت جستجو می کردم چون می خواهم چاپ جدیدی از آن بکنم . دیدم یک نفر تحصیلکرده ی ادبیات با کلی تعریف و تمجید از خود عین مقدمه دیوان میرنوروز نوشته ی پدرم را بدون حذف یک کلمه به نام خودش به عنوان تحقیق بروی اینترنت گذاشته است تا چه برسد به کتابی که هنوز چاپ نشده است. باری بخاطر اینکه ماجرای جنگ ساوه و قیام سالارالدوله در ادامه ی مطالب پیشین ناتمام نماند جنگ اشترینان و پایان ماجرای موسوم به جنگ ساوه را در ذیل می آورم.
سفر همدان- تاكتيكهاي نوين
اردو بهسمت همدان حركت كرد. در بين راه خبر رسيد كه يك عرّاده از توپهاي شاهزاده با فشنگ و ابزار و لوازم كافي كه در ساوه بهجاي مانده بود، در يكي از آباديها بلااستفاده مانده است. نظرعليخان دستهاي از سواران را مأمور كرد و آنها توپ را بدون برخورد با مقاومتي تصاحب و به اردو آوردند.
سالارالدّوله، در نزديكيهاي "شِوِرين" چادر زد. اين خبر بهجاي اينكه مورد قبول و استقبال قرار گيرد، مردم همدان مخصوصاً شخص اميرافخم را به تأمّل و انديشه وا داشت. او فكر ميكرد كه پسرش احتشامالسّلطنه در همه اردوكشيهاي سالارالدّوله و مبارزه با دولتيان و مجاهدين، همكاري صميمانه داشته، اينك ورق برگشته، دولت فاتح و ياران كرمانشاهي، كلهر، كرد و سنجابي فراري و جز سرداراكرم كه نيمي از لشكريانش را از دست داده و عدّهاي افراد متفرّقه، كسي با او نيست و نبايد جرياني پيش آيد كه بار ديگر اين شتر درب خانه او و ساير سران همدان بخوابد. به آنها اطلاع رسيده بود كه مجاهدين و بختياريها با يفرمخان ردّ شاهزاده را برداشته او را دنبال ميكنند. بنابراين بايد كاري كرد تا تلافي مافات بشود و دنبالكنندگان متوجّه همدان نگردند.
اميرافخم، ورود سالار را با عجله به ساير رؤسا و سران همدان اطلاع داد. پس از اينكه همه جمع شدند گفتگو در گرفت. هر يك راه و روالي به منظور امتناع از كمك و جلوگيري از توسعه عمليّات شاهزاده در آن نواحي ارايه دادند. پس از تبادل افكار و اظهار نظر فراوان، اينگونه مقرّر شد كه اميرافخم از شاهزاده و همراهان او دعوت كند در باغهاي مصفّاي شِوِرين به او افتخار ميزباني بدهند؛ همچنين مقداري سيورسات براي همراهان و سواران او تهيه گردد؛ ضمناً از نُخبه افراد همراه نيز عليحده ولي در مجاورت سالار پذيرايي بهعمل آيد. سرِ آنها را با آسبازي و تختهنرد گرم كنند؛ همينكه هنگام استراحت فرا رسيد؛ عدّهاي تفنگدار وارد، سالار و سرداراكرم را يكجا و سران اردو را در محل ديگر دستگير و با سرعت هر چه تمامتر آنها را به تهران گسيل دارند. با اين نقشه هم نقش گذشته زدوده و پاك ميشود و هم شهر و نواحي همدان از تركتازيها و كشمكشهاي مخرّب در امان خواهد ماند. بايد توجّه داشت كه اميرافخم شخصاً با دربار خويشاوندي كرده بود و دختر مظفّرالدّينشاه همسر غلامرضاخان احتشامالسّلطنه فرزندش بود.
دعوت را بهصورت بسيار ساده و خيلي عادي بهعمل آوردند و از شاهزاده خواستند تا دستور لازم بهمنظور حضور در مهماني را صادر كند. لكن سالار رد يا قبول دعوت را موكول بهنظر سرداراكرم نمود. يوسفخان، دوريشَكَه، حياتقليخان كوشكي و عدّهاي ديگر سردار را از قبول آن دعوت بر حذر داشتند و گفتند: قمرالسّلطنه، عروس اميرافخم، عمّهي احمدشاه و قلباً با اوست. بهسران همدان هم نميتوان اعتماد كرد ولي او نپذيرفت و گفت: ما براي انجام اُمور مهمي به اينجا آمدهايم و شرط موفقيّت هم كمك همين آقايان ميباشد. هرگاه اين دعوت را رد كنيم آنها چگونه به ما مينگرند و چطور از كساني كه تا اين اندازه در نظر ما پست و دونهمّت جلوه كردهاند ميتوان توقّع كمك داشت؟
نظرعليخان مردي مجرّب و جنگي بود و بر بسياري از اُمور قبلاً توجّه پيدا مينمود. او يكصد تن از سواران را انتخاب و آنها را عليحده ملاقات و تأكيد كرد كه مقدار كمي خوراكي با خود بردارند، پياده لكن مسلّح، در گوشهاي از پشت ديوار باغ اميرافخم- آنجا كه محل پذيرايي است - خود را پنهان كنند و به دروازه باغ توجّه داشته باشند. به آنها گفت هرگاه عدّهاي را ديديد كه از شهر بهسوي باغ ميآيند و اسلحه دارند به آنها هشدار بدهيد و برگردانيد. آنگاه با سه گلوله پيدرپي ما را آگاه كنيد و چنانچه صداي سه تير به گوشتان خورد از چهار گوشه باغ بهسوي ما بشتابيد. ضمناً به يوسفخان سپرد به عنوان اينكه كسالت دارد ميان نفرات بماند و مترصّد باشد تا چنانچه افراد مسلّح ديگري از شهر بهسمت آنها آمدند بهكمك آن صد نفر كه ملازم قرار دادهاند بشتابد و آنها را خلع سلاح ساخته به حضور بياورد. شاهزاده به اتّفاق سرداراكرم، همراه با اميرافخم بهسوي يكي از باغات شِوِرين كه قبلاً آماده كرده بودند راه افتادند. عدّهاي ديگر بهدستور امير در چند قدمي آنها زير درختان چنار و نارون مستقر گرديدند و براي عدّهاي كه به پنجاه نفر ميرسيدند، احتشامالسّلطنه ميزباني ميكرد. مهماني شاهانه و بسيار مجلّل برگزار شد. خورشيد وسط آسمان رسيده، روزي بسيار مطبوع، هوايي لذّتبخش و خوراكيهاي متنوّع و مطلوب با نوشيدنيهاي گوناگون چيزي را كم نشان نميداد. ناهار صرف شد. بساط قمار را چيدند. هر كس اهل هر چيزي بود به كثرت در اختيارش قرار ميگرفت. ساعت چهار بعدازظهر، سرداراكرم ملاحظه كرد اميرافخم فوقالعاده مشوّش و ناراحت ميباشد. او مرتّباً از پيش آنها برميخاست مقداري دور ميشد و باز برميگشت. افرادي را از نظر گذراند كه بهصورت تكراري در رفتوآمد بودند و متوجّه شد كه چشم و ابروهاي نوكران امير بهكار افتاده به طور غير عادي بالا و پايين ميروند. لذا از شاهزاده خواست تا بساط تختهنرد با اجازه او تعطيل شود. آنگاه به اميرافخم متوجّه شده گفت:« از مهماننوازي شما من از جانب حضرت والا قدرداني ميكنم، لكن چون كارهايي فوري و فوتي در پيش داريم لازم مينمايد كه به اردو برگرديم و براي بدرقه شاهزاده والا هم نيازي به تشريفات نيست، تنها خودتان در خدمت هستيد كفايت ميكند. آنگاه از جاي برخاست و به سالار هم اشاره كرد كه برخيزد.» امير بهسختي جا خورد، او ميديد نقشهاش كه بايد پاسي از شب گذشته، عملي گردد با اين تفصيل خنثي و ابتر ميشود؛ معالوصف چارهاي نداشت و ناچار او نيز از جاي خود برخاست. سرداراكرم گفت: كسي لازم نيست در خدمت سالار باشد و تنها شخص اميرافخم كافي است. حضرات سر جايشان نشستند و چون مقداري راه طي شد و به درب باغ رسيدند، سرداراكرم به همراهان هم اشاره كرد كه برخاسته راه بيافتند. او دست اميرافخم را در دست خود داشت و همانطوريكه راه ميسپردند گفت:« از همه نقشههايت اطلاع يافتهام و ملاحظه ميكني كه ترتيب كارها طوري داده شده اگر كسي بخواهد دست از پا خطا كند نصيبي جز نابودي نخواهد برد. هماكنون بهجاي تفنگداران شما كه ميخواستهاند پاسي از شب سراغ ما بيايند تفنگچيهاي ما مستقر هستند و امّا جناب امير:
ما زِ ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم
كسي كه بويي از مردانگي برده باشد اينگونه با مهمانانش رفتار نميكند. كافي بود فقط به حضرت والا پيشنهاد مراجعت كنيد اطمينان دارم كه مورد تأييد قرار ميگرفت نه اينكه فرزند شاه مملكت را از سفره به زير كُند و زنجير بفرستي.» امير از سخنان سرداراكرم خود را باخت و به هراس افتاد و اين ترس هنگامي تا مغز استخوانش اثر كرد كه سرداراكرم سلاح كمري خود را بيرون كشيد و سه تير پيدرپي خالي كرد و در يك لحظه يكصد تن مرد مسلّح از چهار گوشه باغ سر رسيده و به شاهزاده احترام كردند. نظرعليخان دست امير را رها كرد و گفت:« سزاي عمل ناجوانمردانه شما را خدا ميدهد و اكنون ميتواني به سلامت دنبال كار خود بروي، ما از دريافت كمك از مثل شما كساني بينيازيم چون كه مرداني با داشتن چنين روحيّات هرگز منشأ اثري نخواهند بود.» بامداد روز دوم، سالارالدّوله و همراهان، محروم از همكاري مردم همدان، شِوِرين را بهقصد لرستان ترك كردند.
اردوكشي بختياريها به لرستان و جنگ اشترينان
سران بختياري تصميم گرفتند سالارالدّوله را تعقيب و او را كاملاً به زانو درآورند. آنان پس از رسيدن به ملاير شنيدند كه شاهزاده به اتّفاق نظرعليخان و ديگر خوانين لرستان به همدان رفته است. اين خبر موجب گرديد تا آنها از حركت بهسمت لرستان و كرمانشاهان منصرف و به همدان بروند. سردارجنگ، سردارمحتشم، سرداربهادر[1] و يفرمخان ارمني با توپخانه و تجهيزات كافي از راههاي ميانبُر حركت و پس از طي حدود نود كيلومتر به شهر همدان وارد شدند. اين اردو با تمام تجهيزات، چهارپايان و بار و بنه به شِوِرين وارد و همينكه اطلاع يافتند شاهزاده چند روز پيش مهمان اميرافخم بوده بدون تحقيق درباره چگونگي امر و اينكه غرض از آن مهماني چه بوده است به محض ورود، خانه او را به باد غارت گرفتند. سواران بختياري پس از آن به خانههاي عبداللهخان اميرنظام و مهديخان و ساير بزرگان شهر ريخته، هر چه به دستشان افتاد به تاراج بردند و در انجام اينگونه اعمال هيچگونه عفو و اغماضي روا نداشتند. مهديخان اميرتومان برادر ناصرالمُلك قراگزلو، نايبالسّلطنه احمدشاه، و اميرافخم فرزند محمدحسينخان حسامالمُلك و پسر عم ناصرالمُلك بود. قمرالسّلطنه، دختر مظفّرالدّينشاه، زن احتشامالسّلطنه بود. وي جواني دايمالخمر و سبكسر بود و ارزش وجودي نداشت و ما قبلاً ذكري از او را به ميان آورديم. پس از دو روز، سردارظفر و ديگر خوانين بختياري نيز به همدان وارد شدند. مدّتي اين دو اردو در آنجا توقّف داشتند و پس از استراحت لازم، سردارجنگ به تهران برگشت و چيزي نگذشت كه يفرمخان هم توپها را برداشته بهصورت قهر، همدان را به مقصد تهران ترك نمود.
درباره علّت رنجش و ترك همكاري مشارٌالیه گفته ميشد، مبلغ بيست و پنج هزار تومان وجهي را كه دولت به منظور جلوگيري از سالارالدّوله به عبداللهخان اميرنظام همداني داده بود، اكنون يفرمخان ميخواست آن وجه را مسترد دارد ولي مواجه با امتناع عبداللهخان و جانبداري سران بختياري از او شد و موجب گرديد تا آن مرد جنگاور مجاهد، صحنه را واگذارد و ترك همكاري كند. اما سران بختياري خانهي رؤسا و بزرگان همدان را بيرحمانه مورد تجاوز و يغماگري قرار دادند. اين رطبخواران حريص چگونه ميتوانند منع رطب كنند و از چنين غنيمت نقد بادآوردهاي چشمپوشي نمايند؟ آنها سراغ نمدي ميكردند تا از آن كلاهي بدوزند؛ اينگونه نمد گسترده را چگونه رها ميسازند؟ اگر با تجاوز و غارت مخالف هستند چرا خود مبادرت به آن ميكنند و اگر زور و تعدّي كاري است زشت و ناپسند چگونه خود را در ارتكاب آن مختار و صاحب اختيار ميدانند؟ از طرفي ابتكار نبرد ساوه تا ورود يفرمخان همواره در دست لرستانيها، كرد و كلهر بود كه كاملاً بر صحنههاي نبرد مسلّط بودند و پيشرفت محسوس داشتند. اين توپخانه يفرمخان بود كه همچون بلاي آسماني بر سر مهاجمين فرو ريخت و ورقها را زير و رو كرد و همهجا اثر ورود اين ارمني جسور هويدا و نيمي از دشواريهاي جنگ را او به سامان رسانيد. با اين سوابق و كسب افتخار چگونه ميتوانست يكباره دل از ادامه اين پيروزيها بر كَنَد.
عبداللهخان قراگزلو همداني ملقّب به اميرنظام
حقيقت امر اين است كه قتل و كشتار بيرحمانه سران بختياري در روزهاي اخير و تصرّف اموال و دارايي مردم كه هيچ محملي در توجيه آن نداشتند، مرد مجاهد بيغرض را گرفتار اندوه ساخت و در بحر حيرت فرو برد و چون نتوانست از ادامه آن همه فجايع و نابسامانيها جلوگيري كند ناچار آنها را بهحال خود گذارد و ترك همكاري كرد. پس از رفتن سردار جنگ و مسيو يفرم، بقيه، بسيج سپاه كرده و از همدان به راه افتادند. اين اردو روزانه ديگر به ملاير وارد شد و به محض ورود، به خانهي شاهزاده حاج سيفاللهخان عضدي هجوم كرده و هر چه دستشان رسيد برداشته به يغما بردند. ميگفتند حاجي دخترش را براي پسر سرداراكرم نامزد كرده و اين دستآويزي شد كه خانه آن مرد محترم را به آتش بكشند. آنها به اينگونه زشتكاريها اكتفا نكرده اشياء گرانبهايي را كه قابل حمل و انتقال نبود به ضرب چماق و سنگ خُرد و مضمحل ساختند. پس از اين رفتار ناهنجار روز ديگر شهابالسّلطنه، سردارمعظّم، سالارمسعود، اميرجنگ و سرداربهادر با دو هزار و پانصد سوار بختياري و سرهنگ صادقخان كوپال با سه عرّاده توپ شنيدر كوهستاني و چهار توپ صحرايي بهسوي قصبهي اشترينان حركت كردند.
پيشتر گفتيم كه: فراريان جنگ ساوه سه قسمت شدند. قسمتي كه اهل همدان، ملاير، نهاوند، خزل و بروجرد بودند بهتدريج ضمن راهپيمايي هر يك بهسوي خانه و ديار خود رهسپار شدند. عدّهاي در مسير ساوه، شراء و ملایر از خطوط سمت شمال تا همدان بهتدريج جدا ميشدند و دنبال كار خود ميرفتند. آن عدّه كه نسبتاً هم از نظر كميّت و هم از لحاظ كيفيّت اهميّت داشتند عبارت بودند از: خوانين و رؤساي ثلاث، خزل و بروجرد. اين دسته متوجّه شدند كه رزمندگان ساوه پس از يك سفر عجولانه به همدان و ملایر و غارت دارايي مردم، اكنون به طرف نهاوند و بروجرد در حركت هستند. اين موضوعي نبود كه بتوان سرسري و از روي بيمبالاتي دربارهاش فكر كنند، زيرا اولاً در اين لشكركشي موضوع دولت يا مشروطيّت در كار نبود. دولتيها به اتّفاق يفرمخان، قسمت عمده توپخانه و وسايل جنگي را با خود برداشته به تهران مراجعت كردهاند و سردارجنگ رأس آنها نيز ادامه اين مجادله را جنگ برادركشي تلقي كرده او نيز به مركز رفته و با اين اقدام از شركت در ادامه جنگ امتناع ورزيده است. خبر ميرسيد كه اينها به هر شهر و دياري كه رو ميكنند ثمره كارشان جز نهب و غارت و ايجاد رنج و زحمت براي مردم نميباشد و نهالهاي تلخي ميمانند، كه برگ و بارشان قتل و غارت و كشت و كشتار است و اينك بعد از غارت همدان و ملایر نوبت به نهاوند و بروجرد و از آن پس سرازير شدن به لرستان خواهد رسيد.
سرداراكرم كه حريف زورمند آنهاست در آن موقع به اتّفاق سالارالدّوله پس از ترك همدان چند روزي مهمان محمّدشريفخان سلگي بودند و از گردنه "وِرازاوِنَه" به خاوه سرازير و در حوالي قلعه "كفراج" چادر زده، نامههايي به خوانين سلسله و دلفان و بالاگريوه نوشت. وي مترصّد وصول اخبار بيشتري از ناحيه سران بختياري بود چون ميشنيد كه آنها به سه دسته تقسيم شده بهطرف لرستان پيش ميآيند. به همين مناسبت به سختي در صدد فراهم آوردن نيروي كافي بود تا قبل از اينكه پا به خطه لرستان بگذارند با آنها مواجه گردد.
سران بروجرد و نهاوند و دوستان آنها نيز بر اين مطلب واقف بودند ولي چون شخصاً قادر به جلوگيري از ورود سپاهيان بختياري نبودند نامههايي براي سردار نوشته، تا ورود او پس از تبادل نظر تصميم گرفتند هر قدر ممكن ميشود سوار و تفنگچي جمع آورده به مقابله پردازند و براي اين كار قصبهي اشترينان را ستاد عمليّات خودشان قرار دادند. آنها هر كدام با دار و دستهي خود، قبل از اينكه بختياريها فرا رسند به اشترينان رفته و در آنجا اجتماع كردند. در اين گردهمايي تنها حاج محمّدشريفخان سلگي شركت نكرد، زيرا وي جنگ در فضاي باز و در اختيار داشتن راه گريز اضطراري را ميپسنديد. او با پنجاه سوار ابوابجمع در خارج از اشترينان و دهات اطراف نگران اوضاع بود تا چه پيش آيد و چه بايد كرد.
سران بختياري به اشترينان رسيدند و آنجا را دقيقاً در محاصره گرفتند. از طرف مدافعين برجهايي بر فراز خانهها ساخته شد و افرادي مسلّح در آن برجها سنگر گرفتند. اشترينان از هر سو هدف توپهاي شنيدر و توپهاي صحرايي قرار گرفته برجهاي متعدّدي را با خاك يكسان كردند؛ از آن پس خانهها را بهتوپ بستند؛ در نتيجه ديوارهاي گِلي تاب مقاومت نياورده با هر گلولهي توپ، خانهاي خراب ميشد. عرصه به نوعي بر مدافعان تنگ شد و آنها چارهاي جز ترك مخاصمت نديدند و ناچار تفنگها را زمين گذارده اعلام متاركه كردند. ولي مهاجمين گوش به آن نغمه صلح نداده همينكه صداي صفير گلولهها قطع شد به اشترينان هجوم برده دست به غارت و كشتاري بيرحمانه زدند. در آن گيرودار، اسدخان سردارجنگ خزلي و صمصام نهاوندي، پدر مرحوم شهاب، و مهرعليخان ظفرالسّلطان به اسارت درآمدند و تلفاتي سنگين بر آنها وارد گرديد. موقعيّتي پيش آمده بود كه كس، كس را نميشناخت. مردان پير، كودكان خردسال و چهارپايان نيز از آن بلاي مبرم در امان نماندند و بدون گناه از بين رفتند تنها محمّدشريفخان سلگي از آن معركه مصون ماند؛ زيرا چنانكه گفته شد ماندن در قصبه را جايز ندانست و حق هم با او بود. سواران يغماگر بختياري وارد اشترينان شدند و آنچه را كه خامه از شرح آن شرم دارد مرتكب گشته از هيچ جنايتي فروگذار نكردند.
فاجعه عبدالعليخان بختياري
در چنان هنگامهاي عجيب، مردي جوان بهنام عبدالعليخان سوار بر اسبي كَهَرِ كوهپيكر دو قبضه دهتير كمري حمايل كرده و يك قبضه هم تفنگ سهتير كوتاه در دست، خود را به درب حمام رساند. او نخستين كسي بود كه به شهر وارد شد و تا درب حمامي كه در وسط قصبهي اشترينان قرار داشت، تاختن گرفت. پس از ورود بدانجا افسار اسبش را به درختي بست و داخل يكي از خانهها شد. در حياط خانه شش تن نشسته بودند و با نگراني و دلهره بهسرنوشت خود و مردم اشترينان ميانديشيدند. مرد جوان به آنها فرمان داد كه به همان صورت بنشينند و تا خاتمه تفتيش خانه از جانب او، كوچكترين حركتي ننمايند. در آن خانه جز مقداري خواروبار كمارزش، چيز قابلي وجود نداشت. به همين سبب عصبي و ناراحت به محوطه حياط برگشت و پس از يك رديف دشنامهاي زشت و ركيك، مانند وحشيان تاتار آن شش نفر را زير لگد گرفت. آنگاه دهتير كمري را بيرون كشيده سه تن از آن شش نفر را هدف گلوله قرار داد و كشت. پيش از آنكه چهارمين نفر را هدف كند آنان كه مرگ خود را معاينه ميديدند از جاي برخاسته روي قاتل ديوانه افتادند و با مشت و لگد آنقدر او را زدند كه جان متجاوزش را از دست بداد و به سزاي آن همه بيدادگري رسيد.
اسماعيلخان ظفري (ظفرالسّلطان)
اين جوان را - كه بعداً معلوم شد از يك خانواده سرشناس بوده است - آن سه نفر بيچاره - كه انتظار چنان رويداد شوم را هرگز نداشتند - از بيم واكنش بختياريها ميان يونجهزار بيرون از خانه بردند و در آنجا مقداري نفت روي جسدش ريخته به آتش كشيدند، بعد هم افسار اسبش را باز كرده و آن را به ضرب سنگ و چوب وادار به فرار ساختند تا مدركي زنده از پيرامونشان دور شود.
مردان پيشجنگ بختياري كه عبدالعليخان را در ميان خود نميديدند، به محض ورود به اشترينان، نخست در صدد يافتنش برآمدند، امّا فراوان جُسته و كمتر يافتند. پس روي به خانه حاجعليميرزا گذارده به آنجا ريختند. عدّهاي نيز به خانه حاج اكبر برادرش رفتند. آنها پس از اينكه از قتل، غارت و هتك نواميس مردم بيگناه خسته شدند و ديگر چيزي نمانده بود تا بهسراغش بروند، منّت گذارده به مردم تأمين دادند. شبي كه روز آن هرگز براي مردم بيگناه اشترينان در شومي و تباهي نظير نداشت، فرا رسيد. شبي كه از هر گوشهي قصبهي اشترينان ناله زخميها، شيون زنان با نعره و اشتلم سرمستان سپاه لر بزرگ سكوت فضا را ميشكافت و در مغز شنونده اثر ميكرد. چه خوب گفته است شاعر گرامي عارف قزويني:
بخت يار است ولي بخت بد آنجاست كه يار
هر كجا پاي نهد دست به يغما دارد
شايد قصد داشتند روز بعد به بروجرد بروند يا بهسمت نهاوند حركت كنند. در هر حال آنچه از برداشت كلام و فحواي سخن هويدا بود، اين سپاه مجهّز به توپ و تفنگ كه با غارت همدان، ملایر و اشترينان مال، اشياء و نقدينه زير دندانشان مزه كرده بود به هيچوجه قصد صلح و صلاح و مهمتر از همه مراجعت نداشتند. تنها عاملي كه باعث ناراحتي سران بختياري ميشد همانا وجود محمّدشريفخان سلگي سالارنظام بود كه در رأس پنجاه سوار آزموده عليه آنها جنگهاي پراكنده، شبيخون و گرفتن اسيراني كه به منظور دريافت غله و آذوقه به مأموريّت ميان دهات ميرفتند پرداخته و روز و شب به طور مداوم با عاملان اردوي آنها ميجنگيد و به انتظار رسيدن خبر از جانب سرداراكرم، دلاورانه و با تهوّر بر آنها ضربات مؤثّر وارد ميساخت. هرگاه بختياريها ميخواستند به انبوه بر وي حمله كنند به جبال گَرّين عقبنشيني ميكرد و بعد از سمت ديگر سردرميآورد. او نامهاي بهسردار نوشت و با خط خود جزييات وقايع را مرقوم داشت و وضع و موقعيّت خود را تشريح كرد و بهدست پيكي تندرو به خاوه فرستاد.
سالارالدّوله كجاست و سرداراكرم در چه موقعيّت است؟
قبلاً مسير حركت اردوي سالارالدّوله را متذكّر شديم و گفتيم كه: سرداراكرم اردو را از طريق تويسركان، صحنه، خزل، فارسمان و گردنه وِرازاوِنَه (گرازانه) به دهستان خاوه رساند.[2]
اين اردوي كوچك پس از رسيدن به قلعه كفراج، مركز خاوه، دو روز بيشتر توقّف نكردند؛ زيرا نامههاي حاج محمّدشريفخان سلگي و ساير دوستان و خوانين نهاوند رسيده از بروجرد نيز نامهاي از طرف حاجي صارم و نصرتالسّلطان گودرزي به دست سرداراكرم رسيد كه جريان ورود بختياريها به اشترينان و قتل و غارت مردم بيگناه آن شهرك كاملاً گزارش شده بود و با اين تفصيل جاي درنگ نبود.
نظرعليخان پس از ورود به خاوه سوارهايي چابك به طرهان، سلسله، دلفان و بالاگريوه فرستاد و با تشريح اوضاع و احوال، تقاضاي اعزام نيروي كمكي و شركت مؤثّر در جنگ با بختياريها را كرد. در آن مدّت كم، رسيدن افراد كافي از محال دوردست امكان نداشت. نظرعليخان، بنابر لزوم كمك فوري به دوستان در جلوگيري از ادامه لشكركشيهاي سران بختياري ناچار شد با حدود يك هزار سوار و عدّه كمي پياده در معيّت سالارالدّوله از راه گاماسياب و نهاوند بهسوي بروجرد حركت كند.
از اين سو سرداران بختياري - كه از جانب سالارالدّوله خيالشان راحت بود و راجع بهسرداراكرم نيز حرفهاي ضد و نقيض و بي سر و تهي از دور ميشنيدند- پس از رفع خستگيشان از سپاه خود سان ديده با توپهاي صحرايي و مسلسلهاي ماگزيم تصميم به حركت به طرف بروجرد گرفتند. آنها خود را به پشت ديوار شهر رسانيدند. مردم شهر به آنها پيغام دادند كه از ورود به شهر خودداري كنند، فقط سران بختياري به عنوان مهمان به شهر بيايند و مقصود خودشان را از اين لشكركشيها و تاختوتازها بيان كنند.
گفته شد: در حال حاضر سالارالدّولهاي در كار نيست و سواران مشخّص و مسلّحي سر راهشان را نگرفته است؛ آنها هستند و يك مشت مردم بيگناه كه همه وطنپرست بوده و ابداً در اينگونه خرابكاريها وارد نميباشند. ولي سران بختياري اين پيغام را با تلخي پاسخ دادند و بناي تاختوتاز و تظاهرات خصمانه گذاردند. روز ديگر به محض برآمدن آفتاب، سواران بختياري بهدستور رؤساي مربوطه از جهات مختلف به بروجرد هجوم برده و حومه را كه وسيله دفاع نداشت به كلّي تاراج و شهري را مورد تهاجم قرار دادند كه از بلاد معتبر كشور ايران و يكي از مناطق لرنشين بود كه بختياري نيز بدان ايل و همان قوم تعلّق داشت. شهري كه مردمش اكثراً در همان ايّام هم داراي سواد و معلومات علمي و ادبي كافي بوده و در كار صنايع ورشوكاري و درودگري شهرت داشتند. تاختوتاز و فشار به مردم شهر هر لحظه فزوني مييافت. پس از غارت و تاراج حومه شهر مخصوصاً "قلعهحاتم"و "چقاسرخر" و دهات شمالي سيلاخور سعي داشتند هر چه زودتر وارد شهر صنعتي و پر بركت بروجرد بشوند و آنرا نيز همچون اشترينان به روزگار سياه بنشانند؛ آنگاه به عنوان تعقيب سالارالدّوله و از بين بردن نظرعليخان بهسوي خرّمآباد رهسپار گردند.
بروجرد در آن موقع همواره ايالتنشين لرستان بود. اين شهر چنانكه گفته شد افرادي متمدّن و با شخصيّت داشت و در آن شهر صنعتي، پيشهوران، بهترين ظروف نقره، ورشو و زيباترين تختخوابها، ميز و مبل و صندليهاي محكم و گرانبها ميساختند. آنها مردماني مرفّه و داراي سرمايه كافي، پول و اعتبار بودند. مردم بروجرد بهخوبي متوجّه شده بودند كه سران بختياري عبث دست از سرشان بر نميدارند و يقين داشتند كه در صورت استيلا به خُرد و سالخُرد و جان و شرف آنها ابقا نخواهند كرد. لذا بر آن شدند ابتدا با تقديم هدايا و اقدامات دوستانه، مانع ورودشان گردند و چنانچه اين تصميم مؤثّر نيفتاد چون در هر صورت خرابي و نابودي قطعي است پس همان بهتر كه مردانه هر كسي با هر آلت و ابزاري كه در اختيار دارد با ايشان بجنگد و حال كه كشته و نابود ميشوند بهتر است كه مردانه به استقبال بلايا بروند، هر چه بادا باد.
نصرتالسّلطان گودرزي و اشرفالسّلطان سلگي با محمّدشريفخان سابقالذكر در بيرون شهر همكاري داشتند و سران بختياري علاوه بر همكاري بزرگان شهر در لشكركشيهاي سالارالدّوله اين موضوع را بهانه ديگري قرار داده و مُصرّ براي ورود به شهر بودند، بهويژه كه سه مرد جنگي با نيروي اندك ولي جسور و جنگاورشان كه روز به روز بر تعداشان ميافزود، آنها مدام عليه مهاجمين دست به جنگهاي كوتاهمدّت و عمليّات ايذايي ميزدند و همين كافي بود كه بر نايره و لهيب آتش خشم خوانين مهاجم بيافزايد.
شدّت عمل مهاجمين، محاصره شهر، پايداري مردم و مبارزات دليرانه سه تن خوانين گودرزي و سلگي را به انتظار ورود و امداد نظرعليخان ميگذاريم و چند كلمه از يادداشتهاي مرحوم محمّدوليخان خلعتبري تنكابني سپهسالاراعظم كه درباره يغماگري و كارهاي خلاف جوانمردي سران و سواران بختياري نوشته است به منظور توجيه مقاومت مردم و علّتالعلل تعصّب نظرعليخان در دشمني با سران اين ايل بزرگ مينگاريم. سپهسالار ضمن يادداشتهاي خود در مورد جنگ بختياريها با ارشدالدّوله چنين مينويسد: «حضرات بختياريها هم بناي يغماي اردو و آن ده امامزاده جعفر را ميگذارند و آنچه ميخواهند ميكنند صبح آن روز او را (ارشدالدّوله) تيرباران كردند. الحق بسيار بد كردند، سردار تسليم شده زخمي را آدم اسير كند و بكشد، قضا و قدر كار ارشدالدّوله را ساخت نه جنگ و هنوز جنگي در ميدان واقع نشده شكست نصيب قواي محمّدعليشاه شد. اگر اين حضرات ارمني و بختياري قصدشان دمكراتبازي باشد باز هم بدتر است تمام ايران منقلب ميشود، تهران اناثاً و ذكوراً در خطر! خداوند ترحّم كند».
اين عقيده يكي از رجال بزرگ سياسي كشور بود كه به مشهودات وي متّكي ميباشد. قصه مداخلات سران بختياري در اُمور سياسي و جنگ به منظور تأمين استقلال و يكپارچگي ايران زير عنوان دهان پُركن مشروطيّت درست تأييد شعر سعدي است كه ميفرمايد:
شنيدم گوسفندي را بزرگي
رهانيد از دهان و چنگ گُرگي
شبانگه كارد بر حلقش بماليد
روان گوسفند از وي بناليد
كه از چنگال گُرگم در ربودي
چو ديدم عاقبت گُرگم تو بودي
سران بختياري بهدنبال سالارالدّوله به همدان ميروند و چون دستشان به سالار نميرسد شهر را غارت ميكنند. ميدانند سالار از راهي غير از راه ملاير، بروجرد رهسپار شده، معهذا مانند اجل معلّق بر شهر ملاير نازل و آن را نهتنها بهدست دسته يغماگر اردو ميسپارند بلكه به آتش نيز ميكشند. هرگاه اشيايي به واسطه سنگيني به دردشان نميخورد زير ضربات تبر و چماق خرد و خاكشيرش ميسازند.
سپس اشترينان را محاصره ميكنند و با اينكه حاج عليميرزا و حاج اكبر دو فرد محترم واسطه ميشوند كه كارها با صلح و سلم انجام پذيرد و هدايايي نيز تقديم ميكنند؛ چون آشتي فاقد سود مادي است تن بدان نميدهند و تمايلات غارتگري و خونريزيشان بر سلامت و عاطفه انساني ميچربد و لذا ميل به آنسو ميكنند آنهم به گونهاي كه من عاجزم از گفتن و خلق از شنيدنش.
ميگويند: در ايلغار افاغنه يك مرد افغاني در اصفهان عدّهاي بيگناه را به صف كرد و گفت همينطور بايستيد تا من سرتان را از بدن جدا كنم. عبدالعليخان بختياري هم همين كار را كرد مگر نه؟ با اين تفاوت كه افغانها با افراد لر طرف نبودند تا به روز عبدالعليخان افتند.
سردارظفر بختياري در يادداشتهايش چنين مينويسد: «اردوي ساوه كه در قم سوگند خورده بودند تا جنگ را خاتمه ندهند دست به غارت دراز نكنند، به عهد خود وفا نكرده براي غارت و چپاول اردوي باغشاه رفتند.»
ملاحظه ميشود كه سوگند، آن هم در صحن مطهّر حضرت معصومه (س) را چگونه فراموشكردند. نكته اينجاست كه سردارظفر صريحاً با نوشتن عبارت تا جنگ را خاتمه ندهند مرتكب غارت نشوند. غارتگري را يك امر عادي و جايز دانسته فقط براي ارتكاب به آن وقت مناسب را توصيه فرموده است. اين سردار كه عمليّات خود را مايه سرافرازي و نيكنامي خانواده و ايل بختياري ميداند در ادامه مطالب را اينگونه دنبال ميكند: «مرتضيقليخان و فتحعليخان را با سيصد سوار بختياري فرستادم ملاير و ما روز ديگر حركت كرديم بهمحض رسيدن به ملاير، خانه حاجسيفالدّوله را غارت كردند و حتي خانه را آتش زدند، آنچه چلچراغ و شيشه و اشيايي كه حمل آنها مشكل بود شكستند، به من هم كه رئيس آنها بودم اعتنا نكردند چون ديدند كه خوانين را غارت كردند اينها هم خواستند از غارت عقب نمانده باشند. وقتي كه من رسيدم ملاير، هنوز خانه حاج سيفالدّوله ميسوخت.»
اين هم نمونهاي از ديسيپلين و نظم اردو و ارزش وجودي فرمانده آنها، مضحك اينجاست كه همين خان بزرگ پس از شرح فجايع اردوي خود مينويسد: « من و سردار محتشم رفتيم خانه حاج سيفالدّوله» زهي انصاف و بزرگواري. سردارظفر در يادداشتهاي خود مرتكب اشتباهات بزرگي شده است. اشتباهات او راجع به جنگ ساوه كمتر است، سفر به همدان و مراجعت به ملاير را نيز با از نظر دور داشتن بعضي مطالب و از قلم انداختن حقايقي چند، باز چيزهايي كه نوشته درخور اعتناست. لكن چون شخصاً به اشترينان نيامده و در ملاير تا مراجعت سرداربهادر و اميرجنگ اقامت گزيد، آنچه در خصوص اين جنگها نوشته به هيچوجه اعتبار ندارد و اگر حقايقي را هم به رشته تحرير كشيده است، آنچنان بريده و نارسا و متناقض ميباشد كه از نظر تاريخ غيرقابل اطمينان است و ناچار بايد كلاً آنها را كنار گذاشت و آنچه را خود شاهد بودهايم بنويسيم.[3]
با محمّدشريفخان سلگي سالارنظام، نصرتالسّلطان گودرزي هم همكاري ميكرد و تعرّضات پراكنده و مداوم آنها موجب شد كه تا ورود سرداراكرم فشار خوانين بختياري بر بروجرد تخفيف يابد و مردم بتوانند مانع از ورود دشمن شوند.
نامههاي سالارنظام و نصرتالسّلطان گودرزي بهدست نظرعليخان رسيد. او شنيد كه خوانين بختياري پس از تاراج قصبهي اشترينان، بر بروجرد هجوم برده در صدد تصرّف و غارت آن بلد برآمدهاند و در مقابل آن اردوي مجهّز جز سالارنظام و نصرتالسّلطان و سواران جنگاورشان كسي وجود ندارد. او متوجّه شد كه غرض سرداران بختياري تصرّف شهرها و بلاد لرستان و دستاندازي بر جان، مال و ناموس مردم اين ديار ميباشد. بنابراين جاي درنگ نبود و بهطوريكه قبلاً اشاره شد با هزار سوار جنگي در معيّت سالارالدّوله حركت كرد.
مسير حركت اين اردو راهي بود كه هماكنون آن را شوسه كردهاند و از كنار نهاوند بهسمت بروجرد ادامه مييابد. حركت اين اردو را دو مسأله از سرعت باز داشته بود. نخست، بهدست آوردن اطلاعات بيشتري از وضع قواي دشمن كه لازم بود تعداد نفرات، سلاح مورد استفاده و موقعيّت اردو مخصوصاً از جنبه روحي دانسته شود. اين موضوع در امر سپاهيگري واجب مينمود، زيرا هر چند وقت كه توقّف سران بختياري ادامه پيدا ميكرد نفرت مردم لرستان و حس تعصّب آنها بيشتر اوج ميگرفت و بر نفرات سالار نظام ميافزود. موضوع ديگر، ورود افراد و دستجات مسلّح از چهار گوشه لرستان بود كه از شنيدن ورود سران بختياري به شدّت ناراحت و با پيوستن به اردوي نظرعليخان آمادگي خودشان را به منظور شركت در نبردي كه آن را جهاد طايفگي ميدانستند اعلام مينمودند.
اين مسايل و خبر حركت اردوي نظرعليخان به سمع دشمن رسيد و براي اينكه در فضاي باز حومه بروجرد بين دو دسته خصم، لرستان و بروجرد قرار نگيرند ناچار دست از محاصره شهر برداشته و براي مقابله با حوادث بعدي مجدداً به اشترينان برگشتند و در آنجا توپها را سوار و با استوار كردن سنگرها در پشتبام خانههاي مخروبه منتظر ماندند. چون روشن نبود كه اردوي سالارالدّوله از كدام سمت بر آنها خواهد تاخت.
نظرعليخان با يارانش كه در رأس آنها از يوسفخان و ابدالخان نورعلي، ايمانقليخان، طهماسبخان موموند،خسروخان جهانگيري، رستمخان كاظمي، محمدرضاخان ايتيوند و برادرانش، سرهنگ موسيخان، غلامرضاخان فرزند حاج زينكه(زينالعابدينخان) حسنوند، غلامعليخان، شيخ عليخان (شيخه)، عليمردانخان و نجف بيرانوند، فاضلخان ايلخاني و شيرمحمّدخان سكوند، سامخان محمّدي، عليمرادخان، خان فرزند كِلَه و پرويزخان گراوند، محمّدرحيمخان (دوريشَكَه)، حياتقليخان، ملكاحمدخان و كاظمخان كوشكي، آقارضاخان آزادبخت، صيدعلي و هاواسقلي كوناني، محمودخان (محمودي) اسفندياري، اسداللّهخان سالاري، ميتوان نام برد. اين اردو قبل از غروب آفتاب از كنار نهاوندگذشت و به "كيكدان" رسيد.
قبلاً گفتيم كه حسنخان اميراجلال كيكداني در ملاير، پيش از شروع جنگ شبانه اردوي شاهزاده را ترك كرد و به تهران رفت و اينك مردم "كيكَدان" از ورود نظرعليخان مطلع و مَقدمش را گرامي داشتند. همانوقت سالارنظام سلگي و نصرتالسّلطان گودرزي كه از ورود نظرعليخان از پيش اطلاع داشتند به او ملحق شدند. سرداراكرم از جهاد مردانه و كوشش مستمر آن دو اظهار امتنان كرده رشادت و قدرت پايداري آنها را ستود. آنگاه مبلغي وجه نقد در اختيار آنها گذاشت كه براي تجديد قوا مورد استفاده قرار دهند و به نفراتشان كمكهايي كه لازم مينمود بنمايند.
روز بعد از رؤساي دستجات مختلف لرستان، بروجرد و نهاوند كه اردو را تشكيل ميدادند خواست تا به چادرش رفتند. پس از ذكر مقدمهاي مبني بر تشكّر و امتنان قلبيش از زحمات و فداكاريهاي ياران و خويشاوندان گفت:« به من خبرهايي رسيده است كه سران بختياري و عدّهاي بهنام مجاهد و مشروطهخواه پس از غارت همدان و ملاير تحت عنوان دفع سالارالدّوله و به انتقام لشكركشيهاي حضرت والا كمر به قتل و غارت مردم اين ديار بسته در اشترينان دست به عمليّاتي زدهاند كه از بزرگاني مانند اميرجنگ و سرداربهادر و صمصام و امثال آنها به هيچوجه انتظار نداشتم و واقعاً متأسّف هستم كه مرداني اصيل و محترم از نسل مردان تاريخي اين مملكت چگونه چنان آثار زشتي از خود به يادگار گذاشتهاند. آنچه تا اين تاريخ انجام دادهاند هنوز برايشان كفايت نكرده هماكنون اين مردان بزرگوار اردويي را كه جز به قتل و تاراج مردم بيگناه نميانديشند با توپ و تفنگ و ساز و برگ جنگي بهسمت بروجرد سوق دادهاند كه من متوجّه نگرديدهام كه اين رفتن بروجرد جز به منظور غارتگري و مزاحمت مردم محترم آن شهر چه عنواني ميتواند داشته باشد؟
ميگويند براي اينكه بين دو جناح قرار نگيرند پس از مدّتي محاصره و مزاحمت مردم، اكنون دوباره به اشترينان برگشتهاند. شك نيست كه اگر ما نتوانيم از همينجا از توسعه تجاوزات اين آقايان جلوگيري كنيم و آنها را از اشترينان عقب برانيم با چيرگي و گستاخي بيشتر از پيش، يك به يك شهر و قرا و قصبات بروجرد را تاراج ميكنند آنگاه به غارت و چپاول ساير بلاد لرستان خواهند پرداخت. از طرفي خزانه دولت و نفرات ورزيده و ابزار جنگي بدون نقص هم در اختيار دارند و هر قدر فكر ميكنم جز دست زدن به يك اقدام استثنايي و ابتكار جنگي چارهاي به نظرم نميرسد و بهراستي هم نميتوانم شاهد اين همه فجايع باشم.»
نصرتالسّلطان گودرزي -كه از طايفه گودرزي و تبار اشترينانيها بود - آزرده و دلتنگ از وقايع گذشته و زنداني شدن مردم محترمي مانند حاج عليميرزا و برادرش حاج علياكبر، همچنين مهرعليخان ظفرالسّلطان و قتل ضرغامالسّلطنه خزلي با خشم و نفرت اظهار داشت كه: سردار خود ميداند براي ما همه مرگ گواراتر است از اينكه زنده بمانيم و ناظر سفك دما و هتك ناموس و تاراج اموال و دارايي خود و بستگانمان باشيم. هيچيك از ما در اُمور جنگي تجربه و ورزيدگي شما را نداريم و در اولويّت شما در اين امر ترديد بهخود راه نميدهيم. بنابراين هر پيشنهادي هست بفرماييد و ترديد نكنيد.
سالارنظام سلگي دنبال حرفهاي خان گودرزي را گرفته آنها را تأييد كرد. سايرين هم به نوبه اظهار علاقه و صميميّت نمودند. نصرتالسّلطان گفت:« بر آقايان اهل محال ثلاث و بروجرد مخفي نيست كه سرداراكرم در حال حاضر به هيچوجه در معرض مخاطره نيست و همانا جنبه مردي و مردانگي و تعصّب است كه او را از قلب لرستان بهسوي ما و براي نجات ما به اينجا كشانده است.» پس از اين گفتگوها نظرعليخان دست به يك تاكتيك جنگي زد كه هرگاه شهود عيني با صراحت و قاطعيّت آن را تأييد نميكردند ما هرگز مبادرت به نوشتن آن نمينموديم.
شبيخون نظرعليخان به قواي بختياري در اشترينان
سرداراكرم كه خود را طرف محبّت و مورد تأييد بي چون و چراي دستجات بروجرد و لرستان ميديد به يك عمل تهاجمي بسيار خطير مبادرت كرد. شب به نيمههاي خود نزديك ميشد؛ شبي تاريك با فضايي غبارآلوده، اردو در سه فرسخي اشترينان قرار داشت. نظرعليخان به تشخيص خود از بين سواران يكصد تن مرد ورزيده مسلّح به سلاح مؤثّر و اسبان تيزتك انتخاب كرد و قدري بعد از نيمهشب يعني همان دقيقهاي كه ميخواست دست به يك قمار وحشتناك بزند، خطاب به حاضران اعم از آنهايي كه با او ميرفتند و آنهايي كه ماندگار بودند گفت:
«هماكنون با اجازهاي كه قبلاً به من داديد با اين صد نفر سوار انتخابي بر سران بختياري در ميان اطاقها و حصارهاي اشترينان حمله ميكنم؛ كار از دو حال خارج نيست، يا ميتوانم اميرجنگ و سرداربهادر و سردارمحتشم و چند نفري كه هستند را با يك يورش غافلگيري اسير كنم كه در اين صورت غائله ختم و كار تمام است؛ ديگر با افراد و نفرات كينه و نقاري در كار نيست و يا جان بر سر اين كار ميگذارم كه آن هم براي من بسيار گواراتر است از اينكه شاهد تركتازي و دستدرازي عدّهاي بشوم كه تابع هيچ اصل و اصولي نيستند.
اكنون از محضر شريف آقايان محترم توقّعم اين است كه در انجام اين كار با همه غرابت و مخاطراتي كه در بر دارد به من ايرادي نگيريد و اين تنها خواهش من است.» محتاج بيان نيست كه اِصغاي اين بيانات چه واكنشهاي گوناگوني برانگيخت؛ زيرا كاري كه پيش گرفته شده بود با هيچيك از اصول و موازين عقلي كه مرسوم سپاهيگري است وفق نميداد. شبيخون در فن سپاهيگري جايز است؛ لكن در هواي باز، نه در اطاقهاي در بسته كه بر فراز پشتبام هر اطاق سنگري مملو از نگهبانهاي تفنگ بهدست به پاسداري مشغولاند. امّا قبلاً او از همرزمانش قول گرفته بود و قول و قرار مردم آن روزگار سختتر از سنگهاي خارا و شكست آن امري بود محال، به همين جهت و بيشتر بهخاطر اينكه آشفته و مكدّر نگردد ناچار دم فرو برده و خاموش ماندند، سكوتي كه هم علامت رضا بود و هم دليل نگراني سرشار آنها.[4]
پاسي از نيمهشب گذشته يكصد سوار منتخب، پشت سر فرمانده خود، بهسوي شهرك اشترينان با سرعت هر چه تمامتر درحاليكه دو تن راه بلد با خود داشتند راه افتادند؛ باقي اردو را سردار سفارش كرد كه در همان نقطه منتظر بمانند تا نتيجه كار او معلوم گردد.
سواران مهاجم به اشترينان رسيدند. نظرعليخان براي اينكه مسؤوليّت اين عمل و عواقب مترتّب بر آن را شخصاً به عهده بگيرد به يوسفخان نورعلي سپرد كه در آنجا سوارها را نگاه دارد تا دستور از او برسد. آنگاه كريم و مهدي ميرشاهقلي را غرق در اسلحه، همراه بَلَدي با خود برد و از روي پلي باريك كه در مدخل اشترينان واقع بود رد شده پس از آن از پيچ كوچهها نيز گذشت؛ آنگاه در يك ميدانگاهي كوچك جلو خانه حاج عليميرزا توقّف كرد. خوانين همانجا بودند و او به كريم دستور دقالباب داد. كريم و مهدي از اسبها به زير آمده خود را دَم در رساندند و دقالباب كردند. يك نفر با صداي در، پيش آمده پرسيد: شما كي هستيد؟ كريم پاسخ داد: آشناييم، بگوييد حاجي شخصاً تشريف بياورند. آن شخص برگشت و به حاجي اطلاع داد كه شما را پشت در ميخواهند. او پشت در آمده پرسيد: « با كي كار داريد و از من چه ميخواهيد؟» در همان موقع نظرعليخان پيش آمده شخصاً پاسخ داد كه: « من سرداراكرم هستم، فوراً درب را بگشا، چون با خود يكصد سوار مسلّح آوردهام و ميخواهم هماكنون سران بختياري را دستگير كنم تا غائله ختم شود؛ من بهپاس دوستي و نان و نمكي كه با هم داريم اين خواهش را از شما ميكنم.» ولي حاجي جواب داد كه: «خانهام خراب! بالاي اين خانه قراول گذاشته شده آنها مراقبت دقيق دارند، فرضاً هم كه تو وارد بشوي ترديد ندارم كه خودت هم كشته خواهي شد، مگر از جانت سير شدهاي؟ زود برگرد و برو.» نظرعليخان پافشاري كرد و به تهديد پرداخت. در آن لحظه خطرناك، قراولهايي كه در پشت بام بودند از صداي نجوا و پچپچ پشت در متوجّه خطر گرديده يك نفر از بالاي ديوار سر پيش آورد كه ببيند چه خبر است و چون چشمش به سه تن سواره افتاد فرياد زد: سوار كي هستي؟ ولي مهدي به وي مهلت نداده با گلوله بر زمينش افكند. دومي را نيز كريم هدف قرار داد و لاشه او نيز پهلوي اوّلي افتاد. سواران سرداراكرم تفنگهاي آنها را برداشته به قاچ زين آويختند. بر اثر اين سر و صدا و صداي صفير گلوله ساير نگهبانان بيدار شدند و حمله آغاز شد. لكن سرداراكرم پس از خالي شدن گلولهها و هياهوي نگهبانان و زمزمه ساكنين خانه، متوجّه شد كه نقشه عملي نيست و اندك توقّف سبب نابودي او و جمعي ديگر خواهد گرديد. ناچار عنان اسب را برگردانيد و به دو تن همراهان نيز اشاره كرد كه حركت كنند و آنها در ميان شليك گلولههاي پيدرپي تعقيب كنندگان توانستند بهسلامت از ميان كوچههاي تنگ و تاريك دِه عبور و جان سالم به در ببرند.
عدّهاي از طرف سران بختياري همان لحظه مأمور گشتند كه نظرعليخان را كشته يا اسير نمايند. اين عدّه او را تا خارج از دِه دنبال كردند اما بهزودي متوجّه شدند كه دستهاي از سواران جنگاور انتظار ورودشان را دارند، لذا ناگزير به مراجعت شدند و جريان را بهسرداران گزارش دادند.[5]
با چنان وضع و موقعيّتي بامداد همان شب، رؤساي بختياري گرد هم جمع شدند و در اطراف كارها به مشورت پرداختند. آنها تصميم گرفتند كه اسيران را در مكان امني نگهداري كنند و با توپخانه و هر چه در حيّز قدرت دارند به تعقيب او پردازند. در همان وقتي كه آنها مشغول تدارك حركت بهسمت نهاوند بودند تا در آنجا ترتيب كارها را داده و تدارك لازم را ببينند و براي خواروبار و عليق چهارپايان هم در مضيقه نمانند اطلاع يافتند كه سرداراكرم در سهراهي ثلاث نزديك دهكده "كيكَدان" اردو زده است با اين وضع قرار شد اردوي بختياري و دولتيان بدان سمت متوجّه گردند.
از آن طرف نظرعليخان به محض مراجعت از شبيخون عجيب خود به سران اردو خاطرنشان ساخت كه با اين عمل تعرّضي، تا اندازهاي حريف متوجّه خطري كه با آن مواجه است شده است لكن لازمه كار اين است كه ديگر به آنها فرصت ندهند. او گفت: « من از دور تعرّضات موضعي سالارنظام را ميشنيدم و شما ديديد كه همين تعرّضات موجب نجات شهر بروجرد شد؛ اينك نوبت آن رسيده است تا ما نيز از توپهايي كه در دست داريم ولو هم ناقص استفاده كنيم و همواره ضارب و متعرّض ما باشيم نه آنها» سپس پيشنهاد كرد كه سالارالدّوله را در مكاني كاملاً مطمئن بگذارند و دستهجمعي به اشترينان حمله كنند. سواران سرداراكرم و خوانين بروجرد و نهاوند آن روز را در كيكَدان به تدارك جنگ پرداخته تفنگها را آماده و نواقص سلاح موجود را تا آنجا كه مقدور بود برطرف كردند. آنگاه اسبها را تيمار و به آنها عليق كافي دادند. ظهر هم ناهار مختصري صرف شد و دو ساعت بعدازظهر نظرعليخان، سالارنظام، نصرتالسّلطان و ساير بزرگان اردو در چادر سالارالدّوله جمع شده قرار گذاشتند كه سواران را دو قسمت كنند.
سالارنظام، نصرتالسّلطان گودرزي و يوسفخان نورعلي مستقيماً از سمت شمال و سرداراكرم با بقيه همراهان، اشترينان را دور زده از سمت بروجرد حركت و قواي بختياري را با مجاهدين از دو طرف مورد حمله قرار دهند. سالارالدّوله را يكي از خوانين نهاوند بهطوريكه كسي متوجّه شخصيّت او نگردد و ناشناس بماند به دهكده "فارسمان" برد و قرار شد پس از فراقت از كار حريفان جنگي بروند و نتايج كارها را به وي گزارش دهند.
سرداراكرم فكر ميكرد مجاهدين هنوز در اشترينان بهسر ميبرند و نقشه جنگ بر اين مبني طرح گرديد؛ ولي از قضا همانوقتي كه اينها مشغول تدارك حمله بودند آنها نيز در صدد خروج از ده و حمله بر حريف افتادند. بنابراين پس از حركت اين دو اردو، لرها در پشت برج و باروي اشترينان در فاصله دو كيلومتر در سمت شمال (راه ملاير) سواران سالارنظام و همرزمان او با انبوه قواي بختياري تلاقي كردند و جنگ ساعت چهار بعدازظهر بين طرفين درگرفت. سران بختياري به تصوّر اينكه با همين عدّه طرف هستند فقط با تفنگ ميجنگيدند، ولي به زودي متوجّه شدند كه قواي اصلي كه در رأس آنها خود نظرعليخان قرار دارد، از سمت بروجرد در حال پيشروي بهسوي اشترينان است؛ بدين جهت ناچار شدند از برابر سواران سالارنظام سلگي عقبنشيني كنند و به دِه برگردند و براي اينكه دشمن اين عقبنشيني را حمل بر شكست نكند قسمتي از سواران را در مقابل سالارنظام قرار دادند و عمده قوا با اميرجنگ ، سردار بهادر و ابوالفتح سيفلشكر به اشترينان برگشتند. سالارنظام سلگي بدون توجّه به تلفات در مدّت يك ساعت تومار لشكريان دشمن را در هم پيچيد و ضمن وارد كردن تلفات سنگين آنها را به هزيمت واداشت و ناگزير كرد كه بهسوي اشترينان عقبنشيني كنند و خود را به آنجا برسانند. در سمت جنوب هم سرداربهادر، قواي بختياري را تا حدود دو كيلومتر از دِه خارج كرده به استقبال نظرعليخان شتافت و جنگي بسيار شديد و خونين بين دو حريف كه متأسّفانه هر دو خون پاك لري در رگ و جانشان فوران داشت درگرفت. نظرعليخان توانست بر بختياريها آنچنان فشاري وارد آورد كه آنها نيز بهسوي اشترينان عقبنشيني كنند و بهدسته اوّلي بپيوندند و به اين ترتيب ملاحظه ميشود كه تا اينجا پيروزي از آن سواران لرستان بوده است. سردارظفر كه خود در جنگ اشترينان شركت نداشته و بيشتر نوشتههايش جنبه حماسهسرايي دارد معذالك اعتراف ميكند كه « وقتي اردوي نظرعليخان از دور پيدا شد رعبي در دل بختياريها افتاد، در آن موقع حاج ابوالفتح سيفلشكر كه رشيدترين سوار بختياري بود پهلوي سرداربهادر ايستاده بود به سرداربهادر رو كرده سخنان خالي از نزاكت گفتن آغاز كرد و تنها به همان سخنان اكتفا نكرده هتّاكي و بيحرمتي را از حد گذرانيد و سردار در جواب او گفت: شما كه خويش و ريشسفيد ما هستيد و رشيد و جنگاوريد اينگونه ترسيدهايد نميدانيد چه ميگوييد من از ديگران چه توقّعي ميتوانم داشته باشم»
آنگاه چنين افاده ميكند: «سالارنظام را امر كرد[6] توپ به اردوي نظرعليخان ببندد، تير اوّل در اردوي نظرعليخان خورده هفت، هشت نفر به خاك افتادند، با تير دوم و سوم از يك فرسنگي اردوي نظرعليخان برگشته چه به طرف بروجرد و چه به طرف كوهسار فراري و آواره شدند.»[7]
اين مطلبي است كه صرفنظر از اشتباهاتي كه در آن ديده ميشود و صرفاً دور از واقعيّت است در مورد اثر توپخانه و خساراتي كه از اين صنف بر نيروي لرستان وارد گرديده كاملاً درست است؛ زيرا قبلاً كه دو طرف با اسلحه سبك ميجنگيدند سواران لرستان بهنحو محسوسي چيرگي يافته و توافق داشتهاند و در هر دو سمت شمال و جنوب دشمنان را وادار به عقبنشيني كردند بهصورتي كه رشيدترين سرداران آنها دُچار بيم و هراس گرديده است، ولي پس از نصب توپخانه و با توجّه به اينكه سلاح مجاهدين كلاً سهتير و دهتير با بُرد زياد و داراي فشنگ فراوان بودند، اما اسلحه سواران لرستان غالباً تفنگهاي سرپُر سربي و لوازم ناقص و اندك بوده از طرفي سواران بروجردي سلاح جنگي كمتري با خود داشتهاند. علّت اين امر آن بود كه بروجرديها عدّهاي تفنگچي ورزيده و مجهّز كه داشتند به تنگه ونايي فرستادند تا دهانه تنگه را به روي دشمن ببندند، زيرا اين مردم مآلبين از طبع غارتگر و تمايلات تاراجگري بختياريها با اطلاع بودند، لذا براي اينكه حاصل يك عمر كار و كوشش خود و پدرانشان را بهدست ايشان ندهند اموال و اثاثيه گرانبها و قابل توجّهي را كه داشتند به دهكده ونايي حمل كرده و دهانه تنگه را توسّط مردان جنگاور و مجهّز سد كردند. به اين علّت و جهات ديگر و براي اينكه افراد جنگجوي اردو از تيررس توپخانه دور شوند سرداراكرم دهكده اشترينان را دور زده بهدسته سالارنظام سلگي پيوست و بعد از مشورت با ياران قرار شد اردو به ونايي حركت كند و در آنجا نقشه يك حمله قاطع را پياده كنند. سرداراكرم به اتّفاق سران بروجرد، نهاوند و تعدادي از رؤساي برجسته بالاگريوه، سلسله، طرهان و دلفان چون شب فرا رسيده و هوا تاريك شده بود با راهنمايي بلديهاي محلي بهسوي ونايي حركت كردند و اردوي بختياري شب در اشترينان ماندند.
روز بعد سرداران بختياري براي اينكه غافلگير نشوند صفوف خود را مرتّب كرده در پناه چندين عرّاده توپ از دهكده اشترينان بهقصد حمله بر اردوي لرستان بهسوي ونايي رهسپار شدند. سرداراكرم كه اميدوار بود در ونايي از كمك ساخلوي آنجا برخوردار گردد و در صورت لزوم بختياريها را به آن موضع خطرناك بكشاند و از دو طرف به محاصره اندازد به زودي متوجّه شد كه تفنگداران ونايي به روي ياران او تيراندازي كرده و اظهار ميداشتند كه بيگانه براي ما بيگانه است ميخواهد سرداراكرم باشد يا سرداربهادر و با اين تفصيل، نيك پيداست كه قواي لرستان در آن لحظات بين دو جناح مخالف قرار گرفته و نميتوانست عواقب كار را پيشبيني كند.
سران اردو زير چادري كه برافراشته بودند گرد او جمع شدند. اشرفالسّلطان، نصرتالسّلطان گودرزي، صارمالسّلطان بروجردي، سالارنظام سلگي، يوسفخان، خسروخان، رستمخان، عظيمخان، محمّدرضاخان، طهماسبخان، ايمانقليخان، عزيزخان آزادبخت، سامخان محمّدي، دوريشَكَه، عليمرادخان و الهيارخان گراوند و ديگر بزرگان اردو به گفتگو نشستند كه چه بايد بكنند.
گفتگو زياد و پيشنهاد فراوان داده شد، در آن ميان نصرتالسّلطان گودرزي پيشنهاد كرد كه سرداراكرم موافقت كند در مورد تفنگچيهاي ونايي تحقيق بيشتري بهعمل آيد و دانسته شود كه آنها كي هستند و به چه منظوري تنگه ونايي را بستهاند. آيا آنها را مجاهدين و بختياريها فرستادهاند يا تعلّق به بعضي از خوانين لرستان كه از نظرعليخان دلگران ميباشند دارند و يا اينكه از طرف شهرنشينان بروجرد مأموريتي دارند؟ پس از تحقيق و كشف حقايق تكليف روشن ميگردد، زيرا از جانب دشمنان اگر آنجا را تصرّف كرده باشند كه جنگيدن با آنها صلاح نيست، چون هيچكس با دشمن نامريي نميتواند درگير شود و آنها واقعاً در دو سمت تنگه مواضعي غير مريي دارند و ما ناچاريم با تمام قوّه و قدرت خود بر بختياريها و مجاهدين حمله كنيم بلكه راهي از ميان آنها باز كنيم و جان بهدر بريم و يا اينكه آنقدر بجنگيم تا همه كشته شويم، اين پيشنهاد عاقلانه را نظرعليخان و ساير سران اردو عموماً تأييد كردند.
نظرعليخان پيشنهاد كرد كه نصرتالسّلطان شخصاً اين مأموريّت را به عهده بگيرد و با نگهبانان تنگه هر طور شده باب گفتگو را بگشايد. نصرتالسّلطان گودرزي پس از استماع اين سخنان فوري از جاي خود برخاسته و رهسپار ونايي شد. در اين موقعيّت بسيار خطير، نظرعليخان اظهار داشت كه چون قواي دولتيان و بختياريها مشغول پيشرفت هستند قطعاً بهزودي به اينجا خواهند رسيد و اگر از پيشتازان آنها جلوگيري نگردد بهسوي تنگه رهسپار خواهند شد. در اين صورت نصرتالسّلطان گودرزي با آنها برخورد خواهد كرد و ممكن است ضايعه بزرگي دامنگير گردد و ما هم بين دو آتش توپ و تفنگ قرار بگيريم و نابود شويم با اين تفصيل ملاحظه ميكنيم كه باز هم نيازمند يك اقدام جدي و فداكاري بزرگ هستيم و آن اين است كه با از جانگذشتگي به دشمنان حملهور شويم و تا رسيدن گودرزي به دهانه تنگه و برگشتن او، اردوي دشمن را مشغول بداريم و مانع از پيشرفتشان شويم.
محمّدرحيمخان (دوريشَكَه) گراوند از طرف سرداراكرم مأمور شد كه در رأس يكصد سوار، هنگامي كه مجاهدين سرازير شدند، غفلتاً بر سمت چپ آنها يورش بَرَد. سالار نظام سلگي با يوسفخان نورعلي و رستمخان موموند نيز صد سوار با خود برداشته به قصد حمله بر جبهه راست قشون دشمن آماده و رهسپار گرديدند. خود سرداراكرم با سران بروجرد و نهاوند بر قلب مجاهدين تاخت. حمله بهقدري ناگهاني و سخت و بيباكانه بود كه ستونهاي چپ و راست سواران بختياري بههم برآمده و از دو طرف به قلب سپاه ريختند؛ در نتيجه صفها متلاشي شد و براي آرايش جنگي و حفظ نفرات خود، سران بختياري مقداري در حدود سه كيلومتر عقب نشستند. گوينده يعني شاهد عيني در اينجا واژه فرار را بهكار برده و عقيده ساير آقايان معمّرين لرستان نيز همين است كه چنان اين حمله جسورانه با اين سرعت و به اين زودي بر سواران بختياري عجيب بود كه كاملاً يكه خورده به قول امروزيها شوكه شدند و نيم فرسخ عقبنشيني كردند.
اين ترس و توهّم جز در موارد احساس خطر به كسي دست نميدهد، بنابراين آنها ترسيدند و در نتيجه فرار كردند و اگر سرداراكرم به همين اندازه قناعت نميكرد معلوم نيست اين فرار ادامه مييافت يا خير، با اين وصف جمله عقبنشيني را ما بهكار ميبريم و اين عقبنشيني فرصت لازم را در اختيار گذاشت تا نصرتالسّلطان گودرزي بتواند به سلامت وارد تنگه ونايي گردد. او پس از ورود، خود را معرفي كرد و نشاني داد و تفنگچيها موافقت كردند تا با ايشان ملاقات نمايد. پس از ملاقات مردي كه عنوان سر تفنگچي را داشت نسبت به نصرتالسّلطان اداي احترام فراوان كرده اظهار داشت كه ثروتمندان شهر خودتان بروجرد اموال و دارايي گرانبهاي خودشان را اينجا فرستاده و ما را به موجب كلامالله مجيد سوگند دادهاند كه با احدي جز خودشان نزديك نشويم و نگذاريم كسي قدم به اين دربند بگذارد. لكن شما خود مالك قسمتي از اين اموال و دارايي ميباشيد، مخصوصاً اشرفالسّلطان و صارمالسّلطان مقدار زيادي از اين ثروتها را دارا ميباشند كه چون مدّتي است بروجرد نرفته و از وضع داخلي خود بيخبر ماندهايد متوجّه قضايا نيستيد، اكنون ما نيز در اختيار شما هستيم هر طور صلاح ميدانيد همانگونه رفتار خواهد شد.
نصرتالسّلطان از اين موضوع بسيار خرسند شد و آن را به فال نيك گرفت و فوراً يك نفر را با نشاني كافي نزد نظرعليخان فرستاده اطلاع داد كه تفنگداران دربند ونايي از ياران خودشان هستند و از اين بابت جاي نگراني نيست و ميتوانند به تنگه وارد گردند. سرداراكرم خرسند از اين حُسن تصادف با سواران خود حركت و به دربند ونايي وارد گرديده مواضع مستحكمي را بهدست آورده در آنجا متوقّف شد.
همانوقت خبر رسيد كه از تهران مقدار فراوان پول، خواروبار، توپ و سلاح جنگي براي دولتيان و بختياريها رسيده، تعدادي نيز سوار مجاهد بهكمك آنها فرستاده شده است و آنها به بختياريها پيوستهاند. وصول اين خبر ممكن بود موجب شود نظرعليخان كه دربند را هم در دست خود داشت وادار سازد ميدان نبرد را به حريفان زورمندش واگذار كند و به لرستان رهسپار شود و در آنجا چاره ديگري براي مقابله بعدي بيانديشد، لكن او اين كار را نكرد و به افراد سپاهي دستور داد دو سمت دربند را سنگربندي كنند و همچون سدي محكم و استوار جلوي پيشرفت بختياريها را بگيرند و نگذارند حتّي آنها يك قدم هم پاي پيش نهند. چون با ورود نيروي تازهنفس براي دشمن، امكان اينكه با آنها بتوان روبهرو شد با وجود توپخانه مجهّزي هم كه در اختيار داشتند وجود نداشت؛ ميبايستي دست به جنگهاي پارتيزاني و پراكنده مخصوصاً در تنگهها و راههاي كوهستاني زده شود تا بالاخره آنها ستوه آمده و متوجّه شوند كه ضرر اين لشكركشيها به مراتب افزونتر از سود آن ميباشد.
موقعيّت دربند ونايي در آن ايّام بهصورتي بود كه با وجود معدودي تفنگدار قواي سلم و تور هم قادر به گذشتن از آن نبود. بر اساس اين واقعيّت، سران بختياري و مجاهدين پس از حصول اطلاع از ورود سرداراكرم به آنجا و سنگربندي در مواضع مستحكم آن درّه و اطمينان به اينكه در شرايط حاضر تعقيب او امكانپذير نيست و نميتوانند بدون تحمّل تلفات زياد بر وي دست يابند، اردو را دو نيم كرده براي بار سوم به اشترينان مراجعت نمودند و در آندهكدهي ويران توقّف كردند. اين توقّف مدّت دو روز ادامه داشت. پس از رسيدن خبر مراجعت دولتيان، سرداراكرم با صوابديد بزرگان اردو مخصوصاً محترمين بروجرد و نهاوند دستور داد اردو از دربند ونايي به نهاوند حركت كند و از نهاوند روز بعد به قريه فارسمان كه متعلّق به دامادش سالارنظام سلگي بود رهسپار شدند.
اين قريهي آباد در سمت راست گردنه وِرازاوِنَه واقع و داراي چشمهسارهاي زلال و آب فراوان و باغات دلگشاست. ساختمانهاي آن در كمركش كوه گرين ساخته شده و داراي موقعيّت بسيار مستحكمي است. اين قصبه با دهات كهريز كهريزها متعلّق به او بود.[8]
انعقاد معاهدهي صلح بين نظرعليخان و سران بختياري
جريان آن روزها و هر چه بين او، دولتيان، بختياريها و مجاهدين گذشته بود كلاً از طرف سرداراكرم به سالارالدّوله گزارش و گفته شد كه در حال حاضر صحبت بر سر لحاف مُلانصرالدّين است، يعني قصد و نيّت سرداران بختياري فقط تسلّط بر لرستان ميباشد وگرنه ما با كسي كار نداريم. حضرت والا در حال حاضر براي ما يك مهمان هستيد و تا هر زمان كه مايل باشيد براي سران لرستان محترم و گرامي خواهيد بود. لكن لرستان و يك فرد مسؤول لرستاني به هيچوجه و تحت هيچ عنوان با مشروطيّت خصومت نميورزد، زيرا آنقدر نادان نيست كه محاسن و مزاياي اين رژيم را كه سلطنت مشروطه نام دارد درك ننمايد. سالارالدّوله پرسيد او چه تكليفي دارد؟ و بدون اينكه يك هدف خاص را دنبال كند چگونه ميتواند بهحيات سياسي خود ادامه دهد؟
گفته شد كه سران لرستان از حضرت والا دستخطهاي متعدّد دارند كه بهموجب آنها خواستهاند در حضورشان براي تثبيت امر مشروطيّت و دفع دشمنان مشروطه و ياري با مشروطهخواهان مبارزه كنيم و اين نهال نورس را به ثمر برسانيم. من در كرمانشاهان شخصاً در مجلسي كه ملكالمتكّلمين رابط بين شما و سران مشروطه حضور داشت، بودم و اين موضوع را حضرت والا تصديق داريد كه در آن جلسه و جلسات بعدي تعهّد فرموديد كه از هرگونه كمك و معاضدت دريغ نورزيد. بر اين اساس بود كه داوودخان از كلهر، سرداررشيد از كردستان و من با برادران لرستاني به اتّفاق پسر اميرجنگ والي پشتكوه با هم عهد اتّفاق بستيم و با پيوندهايي كه بسته شد به آن صورت به جنگ دشمنان مشروطه و مخالفين شاه ايران رفتيم، ولي خيلي زود متوجّه شديم كه آن هدف مقدّس فراموش شده و نقشه جز آن است كه ميپنداشتيم، زيرا حضرت اقدس والا بهزودي خود را كسي كه قانون او را خلع كرده قلمداد ، مشروطه را نفي كرده و از آن تبرّا فرموديد بهصورتي كه مردم شبحي از هرجومرج و خودسري كه از افرادي فرومايه تشكيل شده است در پيش چشم خود مشاهده ميكردند.
اكنون محمّدعليميرزا از كشور خارج شده، مجلس سيماي خود را بهخوبي رو نموده و بر همين اساس ملاحظه فرموديد كه رسواييها بار آمد و چگونه آن سپاه گران توسّط يك دسته مجاهد و يك مرد ارمني متلاشي گرديد. هرگاه در مراجعت از ساوه در دولتآباد به من خبر حركت قواي بختياري نميرسيد جاي بحث نبود و من هم به خانه خود ميرفتم، لكن ملاحظه كردم كه از اين به بعد داستان رنگ دگر بهخود گرفته و اكنون ما با برادران لر بزرگ دست در گريبانيم و بايد ناظر آدمكشيها و غارتگريهاي افراد همخون و همطايفه خودمان باشيم و به عنوان مردمي مغلوب، دم بر نياورده و ناظر باشيم، كه البته وقوع چنين امر جز با مرگ همه سرداران غيور لر امكانپذير نميباشد. حال در گيرودار اين مسايل، كوچكترين فتوري در امر دفاع از هرگونه تجاوز و تعدّي از ناحيه هر شخص يا اشخاص انجام نخواهد شد. ولي حضرت والا خود فرزند شاهنشاه مبرور هستيد كه سالها بر ما حكومت داشته و داماد ارجمند من ميباشيد بايد به عرض برسانم كه هر چند مدّت تصميم بر توقّف در حوزه لرستان داشته باشيد بر همه ما واجب است كه مَقدم شما را عزيز و گرامي بداريم.
مذاكره بين شاهزاده نگونبخت كه علناً در معرض ستيز روزگار بود و در اينمورد از برادر مخلوعش چيزي كم نداشت با سرداراكرم، با خبر ورود يك نفر از خوانين و سران بختياري از اشترينان به حضور نظرعليخان قطع شد و او از چادر سالارالدّوله به منظور پذيرفتن فرستاده خارج گرديد و در چادر خود دستور داد او را حاضر نمايند.
فرستاده به سردار گفت كه: « رؤساي اردوي اشترينان با توجّه به اينكه آنها نيز لر هستند بيش از اين مايل به ادامه اين وضع نبوده و از شما ميخواهند يك يا دو نفر از سران اردو كه فهميده و مورد وثوق باشند به اشترينان بفرستيد تا با هم گفتگو كنيم و ترتيب رفع مشكلات داده شود.»
سرداراكرم، سران اردو را جمع كرد و پيام سران بختياري را با آنها در ميان گذاشت و با اكثريت آرا دو نفر، حاج محمّدشريفخان سلگي( سالارنظام) و نصرتالسّلطان گودرزي انتخاب گرديدند. نظرعليخان پيش از حركت آنها از رؤساي ايلات و سركردگان شهري خواست تا هرگونه پيشنهاد و نظريّاتي دارند اظهار كنند، لكن آنها به اتّفاق، خود سرداراكرم را مسؤول و به او اختيار كامل دادند كه هر طور صلاح ميداند با مجاهدين وارد گفتگو شود و كارها را به نتيجه برساند.
پس از ورود دو نفر نامبردگان بالا از طرف سران بختياري و دولتيان نسبت به آنها كمال احترام و محبّت بهعمل آمد و مذاكره شروع شد. از آن تاريخ تاكنون سالها سپري شده و لذا جزييات مذاكره را چنانكه بايد كسي بهخاطر ندارد، اما نتيجه آن گفتگو در هر حال اين شد كه رؤساي بختياري و مجاهدين جنگ را متاركه كنند؛ زندانيها را رها سازند؛ در بروجرد نصرتالسّلطان گودرزي و در نهاوند حاج محمّدشريفخان سلگي سالارنظام نيابت حكومت را با دريافت مواجب ديواني به عهده بگيرند. از حاج عليميرزا گودرزي كه خسارت كلّي بر او وارد شده بود دلجويي لازم بهعمل آيد و جبران خسارت وارده بر دهكده اشترينان از جانب دولت صورت بگيرد و اميراصلانخان سردارجنگ به رياست ايل خِزِل منصوب گردد.
سران بختياري پس از عقد قرارداد فقط يك شب در بروجرد توقّف كرده و روز بعد با ابراز محبّت برادرانه از شهر خارج گرديدند. در مورد شخص سرداراكرم، وي كماكان در مسند پدرانش قرار داشته باشد و از تهران درخواست لقب با مدال خدمتگزاري و تقديرنامه موشّح به امضاء همايوني برايش پيشنهاد گردد. در مقابل، سرداراكرم بپذيرد كه از حمايت سالارالدّوله و عمال و طرفداران پادشاه مخلوع خودداري، در بسط اعتلاي رژيم سلطنت مشروطه مانند سرداران ايل بزرگ بختياري و رؤساي لر بزرگ، بذل همّت و مجاهدت كند.
اين مواد و مطالب مورد تصديق و تأييد هر دو طرف قرار گرفت و در ذيل دو جلد قرآن مجيد ثبت و به امضاي جعفرقليخان سرداربهادر (سردار اسعد سوم) و اميرجنگ بختياري از يك طرف و نظرعليخان سرداراكرم از سوي ديگر رسيد.
سرداربهادر، يك قبضه تفنگ ده تير مكنزي با پانصد فشنگ توسّط سالارنظام براي نظرعليخان فرستاد و دو نفر از سران برجسته بختياري مأموريّت يافتند كه از طرف آنها با نظرعليخان و خوانين لرستان و بروجرد روبوسي كنند و قول هرگونه همكاريهاي لازم را براي آينده بدهند. از جانب سرداراكرم نيز يك رأس اسب از نژاد كُهيلان بهسردار بختياري اهدا شد و قضايا بدينگونه پايان پذيرفت.
ميزباني نظرعليخان از سالارالدّوله در كوهدشت
سرداراكرم، پس از خاتمه غائله بزرگ - كه در لرستان به جنگ ساوه معروف است - با تشكّر فراوان از سران ايلات و طوايف لرستان كه در آن اردو بودند؛ خواست به منازل خودشان برگردند و خود مدّتي براي رفع خستگيهاي روحي و جسمي در ارتفاعات "فارسمان" و "گرين"، با عدّهاي از خوانين و نوكرباب طرهان، سلسله و دلفان كه به همراه داشت به شكار پرداخت. طولي نكشيد كه به اتّفاق سالارالدّوله از گرين سرازير و پس از توقّفي كوتاه در طايفه سنجابي به كوهدشت عزيمت نمودند.
در طرهان، مدّت چهل شبانهروز با بهترين و محترمانهترين وجه از سالارالدّوله پذيرايي كرد. همه روزه براي شكار به كشماهُر، رومشكان و چياآهوان كوهدشت ميرفتند و به صيدافكني ميپرداختند و يا در زير چادر بزرگ پوش تختهنرد بازي ميكردند. هنوز مردان سالخورده طرهان، سلسله، دلفان و بالاگريوه بهخاطر دارند كه شاهزاده محض تفريح و تفرّج با سرداراكرم و ساير بزرگان محل يك قطعه چوب نوكتيز كه در گويش لري (بيلَكان) نامند برميداشتند و در همواريهاي كوهدشت از مَرغهاي ريگزار، قارچ دُمبَلان بيرون ميآوردند. معروف است كه در يافتن قارچ، حضرت والا بر ديگران پيشي ميگرفت و بيشتر مييافت. روزي بهسرداراكرم ميگويد كاش در اُمور سياسي هم اينچنين خوششانس بوديم.
از راست: محمّدميرزا شمسالمُلك، جعفرقليخان سرداربهادر بختياري (سرداراسعد سوم)
محمّدتقيخان اسعدبختياري اميرجنگ (ضياءالسّلطان)
شاهزاده پس از حدود چهل شبانهروز كه از اقامتش در كوهدشت ميگذشت؛ چون به طور قطع متوجّه شد كه پدر زنش حاضر نيست عليه مشروطيّت و سلطنت قانوني احمدشاه كوچكترين كمك و همگامي با او بنمايد كمتر در اينباره به گفتگو داشت.
مدّتي از اين مقدمه گذشت تا اينكه سالارالدّوله به نظرعليخان ضمن اظهار قدرداني از تحمّل آن سلسله ناراحتيها و استقبال از مرگ و نيستي گفت: از ما بخت برگشته است، زيرا به روشني ميبينم كه رشتههاي مستحكم چگونه با سهولت بريده ميشود؛ اين خواست قضا و قدر است؛ همينقدر احساس ميكنم كه بيش از اين وجود من در اين نواحي نه به مصلحت شماست و نه بهسود خودم، ميل ندارم از جنبههاي مردانگي و غيرت شما سوءاستفاده بيشتر بنمايم. بنابراين از شما تقاضا دارم شمشير جواهر نشان و يك قطعه تمثال بزرگ كه از جدّ بزرگوارم ناصرالدّينشاه به من رسيده و چادر بزرگ ابريشمي با مقداري اسباب و اثاثيه گرانبها كه هست دستور دهيد در يك جاي محفوظ نگهداري كنند، هرگاه بعداً وضعي پيش آمد كه تجديد ديداري بشود من آنها را خواهم گرفت و در غير اين صورت از شما عزيزتر كسي را سراغ ندارم و همان بهتر كه از آن شما باشد. سپس از سرداراكرم خواست تا او را توسّط سواران مورد اعتمادش به كرمانشاهان هدايت كنند و به آن شهر برسانند.
امتناع سرداراكرم و اصرار سالارالدّوله هم در مورد اثاثيه و هم در امر رفتن شاهزاده فراوان بود كه نوشتن آن اظهارات اسفبار دال بر بيوفايي دنياي دني را بيهوده و ملالانگيز ميدانم. سرداراكرم، يوسفخان نورعلي را با تعدادي سوار مسلّح در اختيار شاهزاده گذارده و شخصاً تا هُليلان همراه او رفت. در هُليلان طبق درخواست سرداراكرم نامهاي براي مادرش نوشت و از او خواست تا آغازيبا خانم صبيه سرداراكرم را كه زنش بود در صورت مراجعه فرستادگان پدر به جهت ديدار به لرستان اعزام دارد. اين كار را نظرعليخان بعداً انجام داد و چند تن مَحرم به تهران فرستاد و آنها به عشرتآباد رفتند و دختر را با خود آوردند. سالارالدّوله از رودخانه سيمره عبور كرده و در معيّت يوسفخان نورعلي به سلامت وارد كرمانشاهان گرديد.
داستان جانگداز معروف به جنگ ساوه بدينترتيب به پايان رسيد، عدّهاي از افراد پيشجنگ و فداكار از بين رفتند، قتل و غارت و مردمآزاري دود از دماغ بسياري افراد بيگناه درآورد، ولي اتّخاذ يك سياست مدبّرانه از طرف نظرعليخان با پشتوانه تهوّر و فداكاري او و همكاران وفادارش توانست لرستان را از اينكه صحنه كشمكشهاي بعدي بشود و بليّاتي را كه بر سر مردم كرمانشاهان آمد و موجب يك سلسله كشتار و خرابيهاي وحشتناك گرديد تحمّل كند بر حذر و محفوظ داشت.
از اين پس كارهاي سالارالدّوله در صفحات غرب كشور مو به مو دنبال خواهد شد؛ آنچه در مورد جنگهاي ساوه نوشته شد از زبان و حافظه معمّرين معتبر لرستان مأخوذ شده ولي در اين مورد مورخين نامدار و نويسندگان محقّق و سران بختياري يادداشتهايي از خود باقي گذاشتهاند كه بدون كموكاست آنها را نيز به منظور آگاهي بيشتر خوانندگان درج ميكنيم، سپس دلايل خود را در رد يا قبول آنها به نظر علاقهمندان به تاريخ كشورمان ميرسانيم.
اظهار نظر مورّخان و نويسندگان دربارهي جنگهاي ساوه و اشترينان
«نظرعليخان لرستاني تمام تپّهماهورهاي سمت ساوه را گرفته و با اردوي سردارظفر و سردارجنگ با كمال سختي ميجنگيد. داوودخان كلهر، پسر والي پشتكوهي، سواران همداني و كردستاني، پسران ظهيرالملك كرمانشاهي و حاج عليرضاخان گروسي با پنج عرّاده توپ هفت سانتيمتري اتريشي با اردوي بندگان، بناي جنگ را گذاردند. دو ساعت و نيم نايره جنگ در اشتعال بود. يپرم، جعفرقلي، سردارظفر و سردارجنگ چنين تلگراف كردند: نظرعليخان با سپاهيانش به نوبران نيامد. از قراري كه تمام دهات، نظرعليخان و سپاهيانش را ديده بودند، گفته بود تمام سواران مرا كشتند و گرفتند بقيه سوار لجن به سر گرفته بودند. لجن به سر گرفتن علامت مردن و يا كشته شدن يكي از رؤساي ايل است كه يا از پسران نظر[9]كشته شده و يا برادر و داماد داوودخان كشته شده است.»[10]
ابوالفضلميرزا، عضدالسّلطان
35. ايشان بعداً لقب سرداراسعد را از پدر به ارث بردند. (نگارنده)
36. ورود سالارالدّوله به كنگاور را به اتّفاق نظرعليخان- در سال 1335 خورشيدي كه مأموريّتي در آنجا داشتم - شادروان فرجاللهخان سارياصلان به تفصيل برايم شرح داد. او خاطراتي از پدرم داشت و هنگام صحبت به جاي نظرعليخان همه را "نَظَه" ادا ميكرد و هر موقع كه نام ميبرد جمله خدايش بيامرزاد را بدان ميافزود؛ از جمله خاطرات فرجاللهخان كه هنوز هم من مردي بدان سخاوت و بزرگواري نديدهام چنين بود. او فرمود: نظر به عنايت و محبّت پادشاهان قاجاريه نسبت به پدرم اماناللهخان و شخص خودم وظيفه داشتم كه از شاهزاده بلافصل و سومين فرزند مظفّرالدّينشاه، سالارالدّوله حتيالمقدور حق خدمتگزاري را به جاي بياورم و اين خدمت را وقتي به سرحدّ كمال رسانيديم كه شخصيّت كمنظير "نَظَه" با ما برخورد نمود و با او آشنا شديم. آن مرد كه در شجاعت معروفيّت كلّي داشت، در سخاوت نيز همتا نداشت. كيست ادعا كند كه در اين دو صفت به پاي او تواند رسيد؟ چه خوش محضري داشت، هرگز جز بر حسب لزوم و احتياج لب به گفتار نميگشود. هيچگاه نسبت به اشخاص كلامي ناپسند خاطر آنها به كار نميبرد. موقر و با فراست بود. او مايل بود هر چه زودتر اردو را از كنگاور حركت دهد و چون نسبت به من علاقه فراواني پيدا كرده بود، احساس كردم نميخواهد مزاحمتي از لحاظ مخارج اردو به ما تحميل گردد. لكن من از او خواستم چنين فكري نكند چون در آن سال نعمت فراوان و انبارها از غله انباشته بود. روزها در حضور شاهزاده تختهنرد بازي ميكرديم و شبها برگهاي آس به ميان ميآمد.
تعداد نفرات اردو را سارياصلاني ششصد تن ذكر كردند. روزي آن بزرگوار مرا به تپّهاي برد كه نامش كارخانه ميباشد و گفت: در همينجا سالارالدّوله و مرحوم "نَظَه" چادر زده و ديگر سران اردو در اطراف، خيمه زده بودند. او از نظم و ترتيب محكم و استواري كه بر اردو حكمفرما بود سخن گفت. همچنين از سواران لرستاني كه به فرماندهي يوسفخان نورعلي سالها بعد به كنگاور آمدند و نيروهاي روس و انگليس را تار و مار كردند و حضور شولمان آلماني در معيّت يوسفخان به خوبي ياد ميفرمود، كه چگونه سپاهيان مجهّز و انبوه دو ابر قدرت دنياي آن روز را فقط در سايه ايمان و حب وطن با تهوّري عجيب به سختي شكسته و اين ناحيه را از لوث وجودشان پاك كردند و جان و هستي مردم را با مردانگي نجات دادند. در اينجا من به نيكيهاي آن مرد نيكانديش بزرگوار ميانديشم و بر آن همه فتوّت و رادمردي كه تهيدستي اواخر عمر هم نتوانسته بود خللي بر آن وارد سازد درود ميفرستم. خدايش بيامرزد. (نگارنده)
37. دو برادر نگارنده، عليمحمّدخان اميراعظم و نصرتاللهخان اميرارفع، كه اوّلي تا آخرين مراحل اين سفر جنگي طولاني و دومي تا حركت اردوهاي سالارالدّوله از ملاير به سوي منطقه ساوه همراه پدر بودهاند، داستان اين مسافرت را از اوّل تا به آخر هر يك جداگانه براي من نقل كردهاند و بر گفتهي آنان كه از نظر مقام و موقعيّتشان حجّت و مورد اعتماد ميباشد تصديق و تأييد ميراسفنديارخان تيمورپور (شهابالسّلطان)، بزرگ و رئيس طايفه ميرهاي صيمره و آقايان الهيارخان عباسي و حياتقليخان خسروي گراوند دو گواه عيني هرگونه شك و ترديد را از ميان ميبرد. (نگارنده)
38. سال 1316 خورشيدي - كه حاج محمّدشريفخان سلگي سالارنظام به منظور سركشي و ديداري از خويشاوندان به خرّمآباد آمده بود - در خانه نصرتاللهخان اميرارفع برادرم با او ملاقات كردم و شبها مخصوصاً گفتگوي فراوان راجع به گذشتهها بين آنها طرح ميشد كه خوشبختانه در اغلب آن جلسات من هم حضور داشتم و خيلي از آنها را به ياد دارم. واليهخانم، دختر حسيني كاكاوند، كه از صاحبنصرت عمّه نگارنده بود، نظرعليخان در همان ايّام به عقد ازدواج سالار درآورده، بنابراين او داماد ما و فرزندانش پسرعمّههاي ما ميباشند، از جمله حرفهايي كه حاجي سالار گفت اين جملات درست در خاطرم مانده است. او گفت: «در آن لحظه كه سرداراكرم تصميم گرفت بر سران بختياري هجوم ببرد دهان همه ما از حيرت و وحشت باز ماند، زيرا اين يك قمار بدون بُرد و يك نواي شوم مرگبار بود كه مانند پُتك بر مغز حاضران فرود آمد؛ ولي قدرت كلام او چنان در ما اثر كرد كه هرگونه حبّ خويشاوندي و علاقه فردي را تحتالشعاع خود قرار داد، آنچنان كه حتّي يك صدا به اعتراض برنخاست؛ در حالتي كه دلها همه از ناراحتي و اضطراب شور ميزد.»(نگارنده)
39. حاج سالارنظام تعريف ميكرد كه: « از سواران اردوي نظرعليخان حتّي يك نفر وجود نداشت كه آن سفر را سفر آخرت او نداند و باور كند كه بار ديگر امكان ديدار او دست بدهد. روي همين اصل هنگام دمدمههاي سحر كه سه چابكسوار را مشاهده كرديم ديگر مسأله فتح و شكست و چگونگي كار به هيچوجه مطرح نبود آنچه بدان علاقه و عشق ميورزيديم حيات شخص نظرعليخان بود كه خوشبختانه از چنين دام خطرناكي نجات يافته بود، غريقي بود كه قدم به ساحل سلامت گذاشت.» او تعريف ميكرد: « كه اگر چه سرداراكرم به آن نتيجهاي كه ميخواست نرسيد، لكن اثر روحي عظيمي به جاي گذاشت. او بر سركردگاني در ميان ديوارهاي مستحكم قلعه حملهور شد كه هنوز نميدانستند كجاست و غالباً بر آن بودند پسر برخوردارخان امرايي به خاطر مردم بروجرد و ثلاث هرگز خود را به خطر نخواهد انداخت و به موقعيّت خويش خواهد انديشيد. اينك ملاحظه ميكردند كه با حريفي طرف هستند كه در راه حفظ شرافت ايلي و مراعات دوستي از مردن نميهراسد. آنها به اين فكر افتادند كه نظرعليخان با اين تهوّر و چابكي در مناطق باز با آنها سختتر خواهد جنگيد.»(نگارنده)
40. منظور سرهنگ صادقخان كوپال است و با سالارنظام سلگي اشتباه نشود. (نگارنده)
41. خاطرات سردارظفر بختیاری، به نقل از کتاب خاطرات سیّد علیمحمّد دولتآبادی ، انتشارات ایران و اسلام، چاپ اوّل 1362، صص 185و186. (و)
42. نگارنده در سال 1338 خورشيدي - كه سمت رياست راههاي بروجرد و ثلاث را داشتم - با داروگري رئيس حسابداري اداره و رئيس دفتر به دعوت پسر عمهام آقاي جهانشاهخان سلگي فرزند ارشد حاج سالارنظام سلگي به آنجا رفتيم و چند روزي از مواهب طبيعت و محبّت خويشاوندان لذّت برديم. عمّهخانم واليه در آن موقع هنوز در قيد حيات بود و به خاطر ما همان موقع كلّيه رجال اداري و غير اداري شهر نهاوند و قضبات اطراف را همانجا به نهار و شام دعوت كردند كه بسيار مجلل و درخور چنان بزرگزادهاي بود. آري بوي گل را از كه جوييم؟ از گلاب، خداوند آن رفتگان را همگي بيامرزد(نگارنده)
43. قبلاً نوشته شد كه عاليخان ايتيوند طلايهدار اردوي سالارالدّوله اشتباهاً به قتل رسيد. وي از بهترين جنگاوران اردوي نظرعليخان بود.(نگارنده)
44. احمد كسروي، تاريخ 18 ساله آذربايجان، چاپ دوازدهم، انتشارات امیرکبیر، تهران 1378، ص 192 و 193.(و)